خدا آگه از حال آن مرد زار که
دخلش ریال است و خرجش دلار
چو این خط نوشتم ز اسرار هوش شنیدم
ندایی ز سوی سروش
که ای مدعی کار پروردگار بود
بی غلط در حساب و شمار
اگر زندگی بر کسی تنگ شد بسا
حرف حق کو بر او ننگ شد
خدای خرد چون اسیر است و بند بود
پادشه دیوسیرت به ننگ
عقاب خرد تا ز بامی پرید خرافه تو بین تا به جایش خزید
بیاید به خاطر چو افکار دون برون
رفت عقل سلیم از درون
اگر زین سخن شاهدی خواستی نگه
تا محرم که چون داشتی؟
نگه تا که مردم در این چند روز به
کفر آورند عقل عالم فروز
همی گریه و ناله بی دلیل به
دنبال روزی ولی بی وکیل
نفهم و کر و کور و بی عقل هوش به
دنبال ملا و نوحه گر و گِل فروش
به جای خرد حرف مفت و گزاف زند
بی ثمر بر سر و پشت و ناف
به زنجیر و قداره و تیغ و دست کنند
این جماعت جفا هرچه هست
تو گر خرده گیری بر این احمقان ببندند
بر حکم جورت دهان
چه گویم که این مردم پست دون کِشندت
به زنجیر و ریزند خون
ز شمر و یزید و سنان در فغان ولی غافل از جور شمر زمان
بگریند بر طفل مسلم چو رود ولی
غافل از طفل بی زاد و رود
بگریند با نوحه اکبرین خراشند
صورت به شعر جفنگ
دمی در نگر گر تویی هوشیار چرا
حال ما شد چنین حال زار
شجاعت چو شد زور زیر علم بشد
مردی و غیرتش چون کلم
همیت چو شد طبل و سنج و قمه بباید جفا و ستم این همه
نه فریاد مردی ز جور زمان نه عقلی که کوشد به حق در عیان
تو گویی که مردم همه مست و خواب به
دنبال مرغِ صف و نان و آب
نه مهری و آیین فرزانگی نه
انصاف و مردی و مردانگی
همه جمله دلال نرخ دلار به
فکر دو تا کردن کار و بار
به پای سریال و این بزم دست ولی
غافل از شیخ رقاص و مست
به دنبال ارز و طلا و زمین ولی
غافل از دزد دنیا و دین
نگه تا به این کشور پر گهر چه
شد تا که دیگر نروید ثمر
چه شد آن همه شعر و دین و ادب چه
شد آن همه حرف نغز و طرب
چه شد آن همه دولت کامکار چه
شد آن همه نیکی پر شمار
تو ای مدعی گر شنیدی حساب مرو
پیش ملا ز بهر کباب
کنون وقت رزم است و آیین جنگ که
نیرنگ ضحاکیان گشته تنگ
کنون وقت آزادی و زندگی است
که مردن به از این چنین بردگیست
مشو خام نیرنگ ملای دون که
نیرنگ شیطان بود بس فزون
بیاندیش در کار دنیا و دین میافزای
اینک جفا بر زمین
خرد پیشه کن تا شوی رستگار نگردی
خجل نزد پروردگار
به پایان رسد دفتر روزگار تو
خود توشه بین تا چه آید به کار